چهارشنبه, 30 آبان 1397
شناسه خبر:2109
بی دریغ؛

چرا وقتی فعالیت خاصی انجام نمی دادم باید پول بیت المال صرف من میشد

  • انداز قلم

به گزارش سوما نیوز؛ بی دریغ که این روزها مشغول خدمت در کمیته امداد است از زمان دانش آموزی مبارزات انقلابی خود را آغاز کرد، دو ماه از ازدواج اش نگذشته بود که به جبهه رفت و به گفته خودش هنوز هم آماده است برای انقلاب هرکاری از دستش بر می آید انجام دهد.

روایت تاریخ از زبان حاضران در صحنه بسیار شیرین تر و شاید حتی دقیق تر از روایت لیدر های اتفاقات و حوادث تاریخی باشد و بی دریغ دانش آموز انقلابی حاضر در صحنه های راهپیمایی ها و حوادث دوران انقلاب در صومعه سرا با بیان شیرینش در گفتگو با خبرنگاران واران از ناگفته هایی سخن گفت که شنیدنش خالی از لطف نیست.

او مردی است که روزی عضو سپاه پاسداران بود اما از یک مقطعی چون دیگر خود را لایق دریافت حقوق و مزایا از سپاه نمی دید از این نهاد بیرون آمد، او می گفت من که دیگر فعالیت خاصی و خدمت خاصی انجام نمی دادم پس چرا باید پول بیت المال صرف من می شد، نگاهی عمیق در عین سادگی که شاید آرزوی ماست اندکی در برخی مسئولین از این نگاه ها ببینیم.

اولین صحنه از حرکت انقلابی در گیلان که به یاد دارید چیست؟

اولین حرکت انقلابی شاخص که من به یاد دارم در مهرماه بود، در مدرسه آریا(برشنورد فعلی) بودیم، خب آن زمان اکثر راهپیمایی ها ریشه در این مدرسه داشت و از اینجا آغاز می شد، اکثرا هم معلم های انقلابی ما را تشویق می کردند، خلاصه بگویم راهپیمایی آغاز شد خیلی زیاد نبود جمعیت، همه هم دانش آموز بودند، چون راه خاصی هم برای اطلاع رسانی نبود، دهان به دهان همدیگر را خبر می کردیم، اکثرا هم معلمها بودند که اطلاع می دادند، در آن راهپیمایی دیدیم که شعار می دادند مرگ بر شاه، ما یکدفعه تعجب کردیم چون برای اولین بار بود اینگونه شعار می دادند.

از معلمهای انقلابی هم آقای فرهاد جهانی و آقای رحمتی خواه یادم هست، البته الان نمی دانم در چه جناح یا تفکری هستند، فقط می دانم الان بازنشست شده اند، گاهی آنها را می بینم اما اطلاع دقیقی از آنها ندارم، می دانم آقای جهانی رشت ساکن هستند.

مهمترین موتور محرک شما برای حضور در راهپیمایی ها چه بود؟هیجان جوانی وضع اقتصادی اعتراض سیاسی یا امام خمینی؟

تکیه بر اسلام بود که باعث تحرک ما می شد نه وضع اقتصادی، کم کم با امام خمینی آشنا شدیم، یعنی به ما گفتند رهبری داریم که نامش امام خمینی است، چون ما که اطلاع و آگاهی دقیقی نداشتیم آن اوایل، فقط به خاطر اسلامی بودن حرکت بود، نه اینکه پولی به ما بدهند یا وعده اقتصادی بدهند نه به خاطر اسلام و اعتقادات بود که در راهپیمایی ها شرکت می کردیم و به خاطر انحرافاتی که در سران حکومتی می دیدیم، در واقع معلمها ما را نسبت به این انحرافات روشن می کردند، فقط به خاطر اینها و به خاطر امام بود که حاضر می شدیم در راهپیمایی ها.

قبل از انقلاب وضع اقتصادی شما و دوستان و آشنایانتان چطور بود؟ می توانید یک مقایسه ای بکنید بین امکانات فعلی محل زندگی تان با آن موقع؟

ما در روستا زندگی می کردیم، وضع اقتصادی خیلی ضعیفی هم داشتیم، البته کانون خانواده گرمی داشتیم، حتی برای آمدن به شهر صومعه سرا هم مشکل داشتیم با این که کرایه ماشین هم گران نبود و بسیار ارزان بود ولی خب ما پول پرداخت آن کرایه کم را هم نداشتیم.

روستای ما هیچ چیز نداشت، نه گاز بود نه برق بود، هیچی نداشتیم، نفت بود اما در اواخر مبارزات گرفتن نفت هم بسیار مشکل بود، نزدیکی های پیروزی انقلاب یه مقدار مشکل شده بود پیدا کردن نفت.

آیا کسانی را بیاد دارید که طرفدار شاه یا عامل ساواک بوده باشند و الان به راحتی در جمهوری اسلامی زندگی بکنند؟ منافقین چطور؟

در اباتر یک نفر داشتیم که می گفتند ساواکی است، البته آن زمان نمی گفتند ساواکی می گفتند امنیتی، مثلا معلمها می گفتند که اگر صحبت بکنید برایتان امنیتی ها مشکل ایجاد می کنند، خلاصه بگویم در اباتر یک نفر بود به نام آقای “ک”، که البته آدم قوی ای هم نبود، در واقع قدرت آنچنانی در سازمان نداشت، از پرسنل بود، وقتی که انقلاب شد مشکلی برایش ایجاد نشد و حتی زندان هم فکر نکنم رفته باشد و الان هم دارد زندگی خودش را می کند.

در خصوص منافقین هم اولا این را بگویم که در صومعه سرا به سرعت منافقین بومی زمین گیر شدند چون صومعه سرا شهر مذهبی ای بود از ابتدا، مثلا در سال ۶۲ نمی توانستی یک نفر بی حجاب یا حتی روپوشی گیر بیاورید، منافقین نمی توانستند مانور بدهند، حتی آن چند تروری هم مثل ترور شهید قلی زاده که پیش آمده بود از بیرون آمده بودند، البته از عامل بومی کمک می گرفتند و می آمدند.

الان هم چند نفر را می شناسم مثل آقای سید میم که زندانی شد بعد از توابین شد و الان هم زندگی خودش را می کند، عامل های فراوانی هم در کسما هستند که الان زندگی خودشان را دارند، فقط آن کسانی که زیاد مشکل ایجاد می کردند برای نظام اعدام شدند، ولی آنهایی که نرمش داشتند و همکاری کردند الان در امنیت زندگی می کنند.

از آن راهپیمایی خاص که فریبرز برشنورد در آن شهید شد چیزی به یاد دارید؟ با خودش هم آشنایی داشتید یا خاطره ای از وی شنیده اید؟

آن روز شهادت شهید برشنورد اول ظرفداران حکومت راهپیمایی کردند، حالا اینکه آیا پول گرفته بودند یا نه را نمی دانم، حتی از روستای اباتر هم چند نفر آمده بودند، خلاصه اینها آمدند و شروع کردند به دست و رقص، دانش آموزان و معلمین هم سر جای خوشان ایستاده بودند و کاری نمی کردند، اونها کمی دست زدند و رقصیدند و بعد هم رفتند داخل فرمانداری وقت، همین که راهپیمایی آنها تمام شد، نزدیک ساعت ۱۱ بود که دانش آموزان راهپیمایی ضد حکومت را شروع کردند، راهپیمایی که شروع شد روبرو شدند با نیروهای شهربانی و مورد ضرب و شتم قرار گرفتند.

بعد از اینکه شهربانی راهپیمایان را با کتک کاری متفرق کرد، همه ی آنهایی که مورد ضرب و شتم قرار گرفته بودند به اتفاق سایر مردم به نشانه اعتراض جمع شدند روبروی دادگستری وقت که در خیابان عمار امروزی مستقر بود، تجمع که نتیجه ای نگرفت بعد راهپیمایی را ادامه دادند، نزدیک های عصر شده بود که گروه هایی نظامی از خارج شهر که به نیروهای پیکانی مشهور بودند به مردم حمله کردند.

گروه های پیکانی به شکل پیکان تیر کمان سازماندهی می شدند در دو طرف خیابان و زاویه ها را می بستند و شروع می کردند مردم را با باتوم زدن، بد هم می زدند، مردم هم فرار می کردند به سمت چند خانه که پشت بانک صادرات فعلی بود، به نحوی می زدند که شاید هیچکس حتی متوجه تیرخوردن شهید برشنورد نشده بود.

شهربانی یک مامور داشت فکر می کنم به نام سیمی که خیلی ظالم بود، دانش آموزان را یک به یک بیرون می آورد و می زد، یادم می آید یک معلم آمار و اقتصاد داشتیم به نام آقای فرهاد جهانی، ایشان خیلی چوب خورد، آقای امینی هم که معلم زبان و ادبیات ما بود خیلی کتک خورد، اکثر معلمها را زدند،

یک رفیق داشتم به نام احمد آراسته که به پشت گردنش باتوم زدند، من هم یک قیچی خوردم، آقای فرهاد صالحی که معلم ما بود آمد به ما ها گفت که امکان دارد قطع نخاع بشوید بیایید برویم دکتر، که این دوست ما گفت نه نمی خواهد من سالمم، بعد ها که پراکنده شدیم و آمدیم به سمت میدان گفتند برشنورد تیر خورده است، حتی از شهادتش خبر نداشتیم، شهید برشنورد جلوی داروخانه آریا تیر خورد که فردایی متوجه شدیم شهید شده است، او هم مثل ما یک دانش آموز بود که در راهپیمایی شرکت می کرد.

آیا انتظار داشتید انقلاب بشود به این زودی ها؟

روحانی ها و معلمها به ما نوید می دادند که حکومت بر می گردد، ما هم باور کردیم حرف آنها را اما پدر و مادر ما به ما می گفتند نه شما نمی دانید این چیزها را، مقداری هم ترسیده بودند و می گفتند نروید و شرکت نکنید در راهپیمایی ها.

راستی کمی از فضای مدرسه در دوران پهلوی بگویید؟ امکانات چطور بود؟ برخورد معلمها چطور بود؟

آن زمان ها مدرسه امکانات خاصی نداشت، قدرت هم در دست ناظم مدرسه بود و او بود که مدیریت می کرد، البته من فکر می کنم اینگونه خوب بود، معلمهای ما هم اکثرا مذهبی بودند، همیشه هم سفارش می کردند به درس خواندن.

یادم می آید آن زمان عصر ها دانش آموزان از مدرسه فرار می کردند و می رفتند سینما که البته ناظم و مدیر به شدت برخورد می کردند.

این را هم بگویم که در دبستان و راهپیمایی یک مقدار تغذیه روزانه هم پخش می کردند، البته این کارها دیگر برای حکومت فایده ای نداشت، چون اکثر ما ها که افتاده بودیم در خیابان به خاطر پول نبود، که مثلا به خاطر تغذیه و این چیزها کوتاه بیاییم، دانش آموزان به خاطر ایمانی که داشتند در راهپیمایی ها حاضر می شدند، اکثر بچه ها وقتی راهپیمایی تمام می شد پشت سر حاج آقای یکتا می ایستادند برای نماز.

فکر می کنید اگر انقلاب نمی شد خودتان یا فرزندانتان الان کجا و در چه وضعیتی بود؟ آیا چیزی تغییر می کرد یا خیر؟

قطعا اگر انقلاب نمی شد مشکل داشتیم، آن زمان در روستا حتی حمام نداشتیم، حتی صومعه سرا هم حمام نداشتند مردم، خانه ها حمام نداشت و مردم می رفتند حمام عمومی، الان دیگر حمام عمومی معنا ندارد هر خانه ای دو تا حمام دارند.

اکثر روستا ها برق هم نداشتند که همه ی آنها بعد از انقلاب برق دار شدند، البته شهر برق داشت، بخش ها هم برق داشتند، مثلا اباتر و گوراب زرمیخ برق داشت، جاده ها هم همه خاکی بود که بعد از انقلاب آسفالت شد همه ی این جاده ها.

برای تلوزیون دیدن همه ی مردم باید جمع می شدند در مغازه یک نفر که تلویزیون داشت، یک خاطره جالب هم دارم، یک روز یادم می آید فوتبال ایران کره داشت از تلویزیون پخش می شد که حسن روشن گل زد، یکی از هم محلی های ما به نام علی کربلایی دوست از خوشحالی دو کفه ترازو را برداشت و زد به هم و ترازوی صاحب مغازه را که آقای محسنی بود شکست.

الان دیگر همه ی خانواده ها تلویزیون شخصی دارند، حتی بسیاری از خانواده ها دو تلویزیون دارند، یکی برای امثال ما پیرمردها که اخبار ببینند یکی هم بچه ها که هر کانالی دلشان می خواهد را بزنند و ببینند.

رهبر انقلاب انقلابی های نسل جدید را عمیق تر از تسخیر کنندگان سفارت آمریکا و انقلابی های گذشته می دانند نظر شما چیست؟

بله، عمیق تر اند، آن زمان شاید ما اگر فقط معلمها می گفتند بیایید راهپیمایی می آمدیم ولی نسل الان بسیار تجزیه و تحلیل می کنند برای همین اگر حزب اللهی بشود عمیق می شود.

آیا ازدواج باعث شد از شور انقلابی تان کاسته شود یا بیشتر شد؟

من سال ۶۱ ازدواج کردم، همین قدر برایتان بگویم که فکر نمی کنم یک ماه یا دوماه از ازدواج من می گذشت که راهی جبهه جنگ شدم، پاسدار هم شدم اما چون نمی توانستم خدمت خاصی بکنم و چون حس می کردم دریافت پول بیت المال از سپاه وقتی نمی توانم خدمتی بکنم گناه است آمدم بیرون، اما خدا را شاهد می گیرم همین الان هم رهبری بگوید بریزید خیابان در حمایت از نظام ما می آییم، الان هم اگر نیاز باشد برای انقلاب هرکاری انجام می دهیم، این را نمی توانند از ما بگیرند.

بنده خدا همسر من هم هیچ وقت اعتراض نمی کرد، آن زمان ها خانم ها در مستاجری و حتی اگر هیچ چیز هم نداشتند زندگی می کردند اما متاسفانه الان برخی از خانم ها به محض اینکه مشکل مالی پیدا می کنند حرف از طلاق می زنند، آن زمان که ما ازدواج کردیم اصلا جهیزیه و این حرف ها هم مطرح نبود، اصلا توان این را هم نداشتند خانواده ها که جهیزیه بدهند، جهیزیه خلاصه می شد در پارچ و لیوان و چند دست رختخواب، الان فرق کرده است حتی تلویزیون ساده هم قبول نمی کنند خانواده ها، خب این ضربه می زند به زندگی نیازمندان، تجملات مشکل آفرین شده، اگر تقوا نباشد زندگی مشکل می شود، زن و مرد باید با نداری سازگاری داشته باشند.

مسئولیت شعار نویسی و پخش اعلامیه در صومعه سرا با چه کسانی بود؟ خاطره ای دارید؟

این افراد را نمی شناسم ولی خب خودم مسئول این بودم که هر روز بیایم صومعه سرا و چند روزنامه کیهان و اطلاعات بخرم و ببرم برای دوستان در اباتر تا از اخبار کشور آگاه شوند.

لیدرهای راهپیمایی ها را می شناختید؟ الان کجا هستند؟ شعار هایی بومی و محلی هم می دادید؟

حاج آقای یکتا روحانی شاخصی بود که راهپیمایی ها را رهبری می کرد، ایشان از همه بیشتر فعالیت می کرد، آقای رنجبر هم که بعد ها نماینده مردم صومعه سرا در مجلس شد اکثرا در راهپیماییی ها سخنرانی می کرد و در واقع یکی از عوامل شکل گیری راهپیمایی ها بود، یک نفر هم بود به نام خطیبانی که بعدها جزء منافقین شد و او را اعدام کردند.

در ظاهرگوراب هم یک نفر بود به نام سیروس قربانی که فعالیت های انقلابی می کرد، ایشان معلم بود ولی بعدها تا آنجایی که می دانم مهاجرت کرد به بندرعباس.

در خصوص شعار ها هم بگویم که خیر، شعارها همه فارسی بود، یادم نمی آید که شعار با گویش محلی داده باشیم.

در پایان اگر خاطره ای دارید بفرمایید:

یک شب دوستان به ما گفتند بیایید راهپمایی کنیم در داخل روستا، چون از قدرت ماموران هم نمی ترسیدیم و آنها را ضعیف می دانستیم گفتیم باشد، قرار شد از اباتر بیاییم به سمت زرکام، به نزدیکی های زرکام رسیده بودیم که حدود ۲۵ نفر هم بودیم، تا آمدم این شعار را بدهیم که ” یک پا ننهیم قدمی به عقب تا دم مرگ” ماموران سر رسیدن و ما هم پا به فرار گذاشتیم، همگی فرار کردن غیر از یک نفر که آن هم چون گالش پوشیده بود سر خورد، ماموران او را گرفتند و بدجور هم او را زدند، مادرش بسیار ترسیده بود، ما تا صبح در خانه آنها ماندیم و پدرو مادرش رفتند دنبالش، خوشبختانه صبح او را آزاد کردند.

ارسال نظر به عنوان مهمان

  • هیچ نظری یافت نشد

تبلیغ طلایی

تبلیغ نقره ای

تبلیغ برنزی

تبلیغات سوما

عملکرد سنجی

عملکرد سوما نیوز را چگونه ارزیابی می کنید؟

ما 106 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم