یکشنبه, 27 آبان 1397
شناسه خبر:1924

ناپدری - بهارا بلالایی

  • انداز قلم

عروسک کوکی دست پدر بود
تمام التماسش بی اثربود
کتک هایش همیشه ازشب قبل
کنارعقده هایش بیشتربود

غذایش جیره بندی بود، اما
تنش جاپای جولان هوس ها
فقط یک دختر نارس که بین_
اتاقی بود ومشتی بی سروپا

تنش از درد وجدان پیچ میخورد
وتابوت خودش رامست میبرد
من از احساس شرمش حتم دارم
دلش میخواست قبل از درد می مرد

شبش پربود از سگ های ولگرد
مسکن های بعد از هجمه ی درد
نگاهش هم به قابی بود ومیگفت:
کجایی مادرم؟یک لحظه برگرد!

پدر با حرص من رامی فروشد
ومیخواهد که روحم رابدوشد
من آنقدر اشک میریزم که روزی
کمی آن دیگ بخشایش بجوشد

کنارلاشه های آس وپاسش
و با خونگریه ها و التماسش
شکایت نامه ای ترتیب داد و
نوشت آنرا به روی اسکناسش؛

خدا!کی ماجرایم رابپرسم؟
دلیل های هایم رابپرسم؟
خدایا چندمیگیری که یک شب
جواب این چرایم را بپرسم؟

سکانس آخر این قصه این بود؛
سرانجام شکنجه های نمرود!
وبا قرصی که با غم قورت میداد
صدا زد: نا پدر! بدرود، بدرود

#بهارا_بلالایی

ارسال نظر به عنوان مهمان

  • هیچ نظری یافت نشد

تبلیغ طلایی

تبلیغ نقره ای

تبلیغ برنزی

تبلیغات سوما

عملکرد سنجی

عملکرد سوما نیوز را چگونه ارزیابی می کنید؟

ما 93 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم